تبليغاتX
بروسكه

بروسكه

ئه گه ر ئه م جاره بيمه وه

جار جار وازانم
چون دس هه ژار
گیر ئه کا له نان
هه ر وایچه دلٌم به ن بوو گه له تو
دلٌم دا به تو

 

جار جار وازانم
ئه و که ژ و کیٌفه
کانی چیا کو
گورانی ئه یژن
هه ر بو من و تو

 

جار جار وازانم
خوه شتم گه ره که
به قه و دلٌدارم
به قه و ئاویه ر
به قه و شیٌعر گه ل دوور و دریٌژم
نه خوه ت ئه زانی
نه خوه میچ ئه یژم

 

جار جار وازانم
دلٌم پیٌم ئه یژیٌ
وشه و شیٌعره که ت بکه به تارا
با بیکا سه ری
به به هار نارنج
بیکاته به ری
شایه د بزانیٌ خوه شیم گه ره که
به شکه م بزانیٌ
به شکه م بزانیٌ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:17  توسط بروسكه  | 

شب
کابوسی سیاه
                  زاده ی درد و آه
بر درخت رویاهایمان
                         میوه نا رس فردا را می چید
در کوچه های تاریک
ژنرال خواب
سپیده دمان را به دار می آویخت
و زنجیر خواب بر چشم شهر می تنید
صبح:
مارا و خورشید را وداع بود
"خدا حافظ خورشید
که در این روز از نیمه بر نگذشته
 مارا و تو را این آخرین دیدار بود"

سگان این پاسداران اساطیری شب
زوزه کشان
قلاده از سیاه جامگان می ستاندند
و آزاده مردمان
در سینه کش دیوار
سینه به رویش گلهای زخم می آراستند
اینک چشمان بی رمقشان
                                   بر آسمان مشرق بر سرخی سحرگه نظاره گر بود
نه این خورشید نیست
کذب خدایگان است
آتش سحر دروغ دیگر بار
تابیدن گرفته است

خورشیدی که در انزوای قیرین شب می تابید
سرد تر از آن بود
که کور سویی حتی به راهمان اندازد
این روشنایی
                نهایت تاریکیمان بود...
و هیچ چراغی
و هیچ معجزتی
و هیچ سواری...
برنو ها بر میخ دیوار آویزانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط بروسكه  | 

سواران سياه جامه آمدند
همچون سايه هاي پسين هنگام کوچه را تصرف کردند
پشت بامها را تصرف کردند
خواب شيرين کودکان را تصرف کردند
و ويراني روستايمان را در فرياد و بردگي رقم زدند
اما مردان مقطوع النصل هنوز اميد آن دارند
که سگان ، در اين ميانه پهنه هاي ولايات را پاس دهند
و آرامش و سر بلندي را به آبادي باز گردانند
همان سگاني که شب ها حوالي گورستان را ترک نمي کنند
و در مقابل نعش هاي مثله شده ، چمباته مي زنند
و از پشت پرچين هاي شکسته
و از پشت سايه هاي چراغ
گوربان خواب آلوده را مي نگرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:37  توسط بروسكه  | 

ديروز
اي كاش ها در ميعادگاهمان مردند
گريه نوزاد خنده بر لبانم
هرگز آرام نمي گيرد
اكنون كه نوشيده است
شيره پستانهاي بوسه ات
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:53  توسط بروسكه  | 

من دختري را ديدم پيامبر بود
اعجاز هاي انتحار و رازهاي نهفته خاك را مي دانست
بنيانگر روز حشر بود
و خدا را در چشمانش خلق كرده بود
و آب را ديدم
با آغوشي پر از دلتنگي
شكم كوه را مي دريد
شكم شهر را مي دريد
و از حسرت سفيد دروازه هايمان مي پريد
بي آنكه فرصت لحظه اي درنگ بدهد
من دختري را ديدم پيامبر بود
مي گفت:
ما زاده ي لحظات گداييم
مي گفت:
اصالت شاهزاده ها بر خشتي از هرزه كاري و نطفه ي لزج مي لرزد
مي گفت:
تف به آن مردي كه زن را ليس نزند در زير باران
و آب
عشق نمي شناسد
رحم نمي شناسد
او رقاصه ي رقص بي قانوني است
ساده لوحانه در انتظار لحظه اي درنگم
تا علم كنم براي چشمانت
كوه استقامت نگاه را
و در آغوش كشيدن اندامت
با تمام تنهايي ها
اما آب
با آغوشي پر از دلتنگي
شكم كوه را مي درد
از سرحد آرزوها مي گذرد
انديشه فردا را مي شويد
روياي ديروز را مي برد
بي آنكه فرصت لحظه اي درنگ بدهد
و دختري تنها با خدايي در چشم
ايستاده بر آستانه پنجره ام...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:52  توسط بروسكه  |